تبليغاتX
نسل3

نسل3

هر قطره اشک نشانه ی امضای خداست پای چشمانی که آسمان در آن خلاصه شده است

اميد

شايد روزي برسد ك مرا برهاند

در اين سعادت بسيار بزرگ مدهوش شوم

و ناگهان خود را چون آدمي مست خواهم يافت

به دور از زمان زندان ها

حسرت ها ...

و گريه ها


پ . ن : سلااااااام به همه دوستاي خوبم من اومددددددم

اول از همه دوستاي خوبم عذر خواهي مي كنم ك انقدر دير اومدم به خخداااا درگير بودم و نت نداشتم ولي قول ميدم از اين ب بعد تند تند بيام . ترم جديد شروع شده و دوباره سرم گرمه ... زهرا جونم تورو خدا عصباني نشو انقده زشت ميشيييي (ميدونم ميخواي منو بكشي )

پ . ن : آهاي رها خانم بي معرفت كجايي ؟ اومدم بهت بگم فقط خودت تازه وارد داري ؟ ي زنگ بهم بزن خبراي خوب برات دارم

پ . ن : بوي عيد مياد ..بوي عيدي .. بوي بهار .. بوي زندگي جديد ..خيلي دلم پره ولي خودمو زدم ب اون راه ...چه سخته هيشكي نباشه ب حرفات گوش بده

پ . ن : با اجازه همگي ما رفتيم


+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 17:7  توسط مهسا  | 

یادمان باشد همیشه ذره ی حقیقت پشت هر

" فقط یک شوخی بود "

کمی کنجکاوی پشت " همینطوری پرسیدم"

قدری احساسات پشت " به من چه اصلا "

مقداری خرد پشت " چه می دانم "

و اندکی درد پشت " اشکالی ندارد " وجود دارد

پ . ن : سلام دوستای خوبم امیدوارم حل همگیتون خوب باشه .

یه عذر خواهی از همه اوناییی ک تو این مدت نگرانشون کردم . امتحانای دانشگاه شروع شده و سخت مشغولم . برام دعا کنید .

بعد از امتحانا میام

پ . ن ۲ : دوستتون دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1390ساعت 17:34  توسط مهسا  | 

تو اين يك سال...

رندكي دو جيز به من آموخت: إرزوي  مرك و مرك إرزو سلام من اومدم

+ نوشته شده در  جمعه 22 مهر1390ساعت 19:0  توسط مهسا  | 

خداحافظی

نمی دانم چه زمان پاهایم عزم بازگشت کنند...

نمی دانم وقتی می روم لبخندی بدرقه ام می کند یا نه...

نمی دانم وقتی نیستم دلی دلتنگم می شود یا نه...

نمی دانم وقتی آمدنم دیر شود چشمی چشم انتظارم می ماند یا نه...

هیچ نمی دانم.

تنها می دانم باید بروم.

مراقب دلهایتان باشید...

نکند سرمای پاییز بر دلهایتان بنشیند..

فدای دلهای بارانی و چشمان بهاریتان...

باز هم می گویم...

مراقب دلهایتان باشید...

و حرف آخر...

زندگي فرصت بس کوتاهيست...تا بدانيم که مرگ... آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست...مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانيم پس از خواب زمستاني خاک... نفس سبزبهاري جاريست.

پی نوشت : به زودی میام .

پی نوشت ۲ : فراموشم نکنید و منتظرم بمونید .

+ نوشته شده در  شنبه 14 اسفند1389ساعت 17:18  توسط مهسا  | 

دعایم کنید..

  دعایم کنید...

 

 پی نوشت: برام دعا کنید . خیلی خیلی دوستون دارم

دلم برا همتون تنگ شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 بهمن1389ساعت 11:49  توسط مهسا  | 

انالله و انا الیه راجعون

 

 

با سلام خدمت تمامی دوستان مهربونم

ادامه شکستن غرور یک زن تنها

مشیت الهی چنان بود که مادر بزرگ دلسوز و مهربانم بعد عمری به دیار باقی بشتابد

 بعد کشیدن مشکلات پیری و بیماری و تحمل بر آنها بلاخره راحت شد

 بله

 چه عاشقانه در فصلی زیبا و روزی  بارانی به منزلگاه عبدییت سفر کرد و دعوت حق را جهت خادمی هر چه مخلص تر به پنج تن آل عبا(ص) اجابت نموده

 

چه روز سختی  برامون  بود  چون وقتی می دیدیم آخرین لحظات دیدار با عزیزمان  به آرامی  به پایان میرسد هیچ کدام از ما باورمان نمیشد فکر میکردیم خواب میبینیم ولی خواب نبود یک  واقعیت انکار نکردی بود

چه غریبانه

شب اول قبرشم سپری شد....

خدا  به خاطر مهربونیش تو اون دنیا راحتش کنه       آمین

از شما دوستان عزیزمیخوام  که برا ی شادی روح مادربزرگ  مهربانم  و شادی روح رفته گانتون با ذکر فاتحه ای سبب خشنودی و آرامش آنها باشیم

به برکت صلوات بر محمد وآل محمد

 

واقعا از همه تون ممنونم که تو این مدت سخت منو تنهام نگذاشتین  

انشاالله تو شادیاتون بتونم جبران کنم

مهسا    ۱۵/۱۱/۸۹

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 دی1389ساعت 14:13  توسط مهسا  | 

زن از دیدگاه دکتر شریعتی

سلام دوستا ی خوبم . این اپ در جواب به اپ " عشق مرد از دیدگاه دکتر شریعتی "

که درخواست خیلی هاتون بوده . و اینم " عشق زن از دیدگاه دکتر شریعتی "

زن عشق می ورزد و کینه درو می کند

او می زاید و تو برایش نام انتخاب می کنی

او درد می کشد و بی خوابی , تو خواب حوریان بهشتی می بینی

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 دی1389ساعت 10:25  توسط مهسا  | 

مخلفات امشب ذهنم :

۱) ناراحتی باطنی ( ن )  و ظاهر بی خیالش .

۲ ) قاطع نبودن تصمیم ( آ ) برای دوست داشن .

۳ ) جدایی ( س ) از عشقش.

۴ ) ناراحتی ( ج ) .

۵ ) تموم شدن شارژم .

۶ ) نگرانیم از این که بدهی م رو ندن.

۷ ) امتحان فردا .

۸ ) نگرانی از این که ( ف ) از دستم ناراحت شده باشه.

۹ ) ناتوانی در پاسخ دادن به اس ام اس ها .

۱۰  )پیامک ( ه ) به مامانم با این مضمون : " سلام خاله چرا نمیشه با گوشی مهساتماس گرفت ؟ "

۱۱ ) تماس از دست رفته م از .....

۱۲ ) عصبانی بودن از خودم به این علت که یادم رفته بود گوشیمو دایورت کنم. ( دیگه بهونه ای ندارم برای جواب دادن )  .

پی نوشت : امشب اگه خوابم برد به خودم جایزه می دم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 دی1389ساعت 21:13  توسط مهسا  | 

 

    از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 دی1389ساعت 11:3  توسط مهسا  | 

عشق مرد از نگاه دکتر شریعتی*

مرد ها در چار چوب عشق٬ به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند!

 برای اثبات کمال نا مردی آنان٬ تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن ٬ احساس می کنند مردند.

 تا وقتی که قلب زن عاشق نشده ٬ پست تر از یک ولگرد٬

عاجز تر از یک فقیر و

 گدا تر از همه ی گدایان سامره.

 پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش گدایی میکنند

 اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد ٬

به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید.

+ نوشته شده در  شنبه 11 دی1389ساعت 11:6  توسط مهسا  | 

غروب غربت یار...

به نام بهترین آغاز و زیباترین پایان، به نام ظاهرترین پنهان...

خدایا خوب و مهربانم بر محمد و آل مهربانش درود و سلام بفرست و راه و سیرت آنها را الگوی زندگی مان قرار ده...

در غروب جمعه چشم در نقطه ی تلاقی آسمان زمین دوخته ام و غم خود را با آسمان غم زده تقسیم می کنم... در جمعه ایی دیگر آن یار مهربان ما انسان ها نیامد؛ همان یار غایب که اگر می آمد دیگر ظلم و بی عدالتی در بین ما رخت بر می بست... این چند روز بیش از روزهای دیگر نبود امام زمان (عج) احساس می شود... در کشوری که سران آن مدعی اند متعلق به امام زمان است برای کسب قدرت ، چنان بی اخلاقی و بی حرمتی به اوج خود رسیده که آنچه در این بین مهم نیست حفظ آبرو و حیثیت انسان هاست... امروز رسیدن به قدرت بزرگ ترین هدف حتی انسان های مدعی دیانت شده، قدرت حکومت بر مردمی بیچاره که فقر و بیچارگی و عقب ماندگی آنها دل هر انسان بی طرف را می سوزاند و آنگاه اصحاب قدرت به جای خدمت به این مردم درصدد فریب و اغوای آنها هستند تا چند صباحی از راندن قدرت بر این مردم لذت برند و این قدرت خود را به رخ حریف کشند و برای مدیریت دنیا نسخه پیچند... هیچ چیز مرا اینگونه درمانده نمی کند که دین ابزاری برای رسیدن به اهداف مادی و ابزاری برای کوبیدن و نابود کردن حریف شود... خدایا ظهور منجی انسان ها از خرافات و بی عدالتی و فساد و هر آنچه زشتی است نزدیک ساز...

+ نوشته شده در  جمعه 10 دی1389ساعت 12:12  توسط مهسا  | 

و این بار .........نامه خدا به من .

از: خدا

به: تو

تاريخ: امروز

موضوع: خودت

مرجع نامه: زندگي


به نام خودم كه آغاز همه چيز از من است

 

من خدا هستم، امروز مي خواهم به تمامي مشكلات تورسیدگی کنم

به كمك تو هم نيازي ندارم پس روز خوبي داشته باشی.

من دوستت دارم و بخاطر داشته باش  وقتي شرايط بنحوی هستن که تو نمی تونی  

از پس مشكلاتت بربياي اصلا سعي نكن كه خودت پی راه حل باشی

بلکه اون ها را بعهده خداوند بگذار

زمانش كه برسد خودم رسيدگي مي كنم

 تمامي مشكلات حل مي شوند اما در زماني كه من تعيين مي كنم نه زماني كه

دیگه دلیلی برای نگرانی نیست .بجاي نگراني روی چیزهایی که الان توی زندگیت داری تمرکز کن .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 دی1389ساعت 10:8  توسط مهسا  | 

سکوت

  دل خوش كرده ايم كه سكوت كرده ايم

سكوت پر بهتر از فرياد تو خاليست

سكوتي را كه يك نفر بفهمد

بهتر از هزار فريادي است كه هيچ كس نفهمد

سكوتي كه سرشار از ناگفته هاست

ناگفته هايي كه گفتنش يك درد و نگفتنش هزاران درد دارد

دنيا را ببين ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 دی1389ساعت 10:49  توسط مهسا  | 

صدای شکستن غرور

وقتی پای خاطره هاش می شینی به وجودش افتخار می کنی .برای خودش عزت و احترامی داشته . یه محله به پاش بلند می شدن . وقتی از زندگی از دست رفته ش می گه , از روزایی که شوهرش فوت کرد و بچه هاش هر کدوم به دنبال زندگی خودشون رفتن , وقتی از تنهایی هاش می گه .......قطره های اشک گونه های چروکیده شو نوازش می کنن.

خیلی تنهاست , تنها تر از اونی که فکرشو کنی . سرد و گرم چشیده روزگاره .غم از دست دادن شوهرش , مرگ دخترش ودوتا نوه ش که جوون بودن اونو از پا درآورده .

حالا همه امیدش به بچه هاشه . دلش می خواد همون طوری که تو دوران بچگی اون به بچه هاش محبت کرده , الان بچه هاش جبران کنن . تازگی ها انقدر ضعیف و شکسته شده که نیاز به مراقبت مداوم داره .ولی کسی نیست ......کسی نیست که ازش نگهداری کنه . بچه هاش هر کدوم به نحوی ازش دوری می کنن و حاضر به نگهداریش نیستن . ای کاش خدا نعمت شنوایی رو بهم نمی داد تا اون روز نمی شنیدم که شخصی آرزوی مرگشو می کنه . بیچاره پیر زن ....غرورش بد جور شکسته .یاد زندگی گذشته ش داغ دلشو تازه می کنه . کجاست اون همه جلال و بزرگی ؟ کجاست اون عزت و احترام ؟ کجاست اون شیرزنی که مثل کوه بود ؟

کجاست........؟

پ . ن 1 : این روزها خیلی فکرمو به خودش مشغول کرده , تنهایی این پیرزن .

پ . ن 2 : صدای شکستن غرورش رو بارها و بارها توی جمع شنیدم .

پ . ن 3 : همیشه به خودم می گم اگه قراره وقتی که پیر شدم اینطوری بی احترام و بی عزت بشم همون بهتر که تو جوونی داغم به دل همه بمونه .

پ . ن 4 : بیچاره پیرزن....
+ نوشته شده در  شنبه 4 دی1389ساعت 14:59  توسط مهسا  | 



 

چه انتظار عجیبی

تو بین منتظران هم

عزیز من چه غریبی!

‎ عجیب تر آن که چه آسان

نبودنت شده عادت

چه بی خیال نشستیم

نه کوششی، نه توجهی

فقط نشسته و گفتیم:

خدا کند که بیایی

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 دی1389ساعت 14:26  توسط مهسا  | 

یلدا

بدو که روز کوتاهه

پاییز آخره راهه

هندوونه رو آوردی؟

جوجه هاتو شمردی ؟

زمستونه از فردا

مبارک باشه یلدا .

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آذر1389ساعت 15:51  توسط مهسا  | 

دوباره امتحان

دوباره برگشتم به روزهای تنهایی .

به روز هایی که فقط خودم هستم و خودم ......

به روزهایی که تنها دوستم خداست .........فقط اونه که به حرفام گوش می ده ....بی منت .......بی ادعا.......بی دروغ .....بی کلک........

فقط خدا........

دوباره باید یه مدتی رو تنها زندگی کنم. تا تنها بودن و تنها مردن رو یاد بگیرم .

تا یاد بگیرم آدمایی که تو زندگیم بودن , حضورشون موقتی بود نه برای همیشه ..نه تا آخر عمر .........و فقط تنها کسی که تا آخر عمرم و حتی بعد از مرگم با منه .....خداست .

 

 

تو این مدت تنهایی همه دلخوشیم شده یه دختر دوازده ساله  " مهیا " , خواهرم .

وقتی از مدرسه میاد و می گه : حدس بزن امروز برات چی خریدم ؟

انگار همه دنیا رو بهم می دن. نه به خاطر این که برام چیزی خریده , چون کسی هست که حتی اگه جلو چشمش هم نباشم باز هم به یادمه .

از این روز ها می گذرم .....مثل گذشته .

 

این روز ها که ناراحتم و با کمتر کسی حرف می زنم. وقتی می بینم چطور عاشقانه و خالصانه , بدون منت و از ته دل نگرانمی ..تازه می فهمم که چرا بهشت زیر پای توئه .مادرم.

 

پ . ن : به اندازه همه دنیا دوستت دارم مامانم.

پ . ن : به خاطر بداخلاقی ها و فریاد های ناخواسته م منو ببخش.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آذر1389ساعت 15:2  توسط مهسا 

زندگی پست

ای زندگی پست با تو ام , خوب نگاه کن خوب به دستای خالیم زل بزن . دیگر چیزی برایم نمونده که ازم بگیری تو همه چیزای خوبمو ازم گرفتی . تو روزای قشنگمو ازم گرفتی و در عوض روز های تنهایی و بی کسی رو بهم هدیه دادی . ای زندگی پست , تو تنها عشقم رو ازم دور ساختی ومرا با درد جدایی آشنا کردی تو حتی غرورم را نیز زیر پا له کردی و تنها امید زنده بودنم را درونم کشتی تو آرزوهای شیرینمو ازم گرفتی و در عوض خاطرات تلخ را برام جا گذاشتی و شانه هایم را آنگونه زیر بار مشکلات خم کردی که دیگر طاقت پریشانی ندارد . ای زندگی پست , تو آنچنان مرا غریب روز گار ساختی که از همه حتی خود نیز بریدم . تو حتی هوش و حواسم را از آن خود کردی ومرا دیوانه بی نام خواندی . ای زندگی پست تو حتی به دل کوچیک و پاره پاره ام نیز رحم نکردی آنرا ازم گرفتی و درون تابوتی از رنگ سیاه گذاشتی و در سرزمین بی نام و نشون دفن کردی . ای زندگی پست , ازت متنفرم . حالم ازت بهم می خوره یادت میاد روز های اول بچگیم آنچنان مرا در آغوش گرفتی که خیال کردم دایه مهربان تراز مادری , اما این روز ها چنان مرا به زمین می کوبی که دیگر باور کردم همرنگ شیطانی .

آری تو خود شیطانی .

خود شیطان .

+ نوشته شده در  شنبه 27 آذر1389ساعت 18:33  توسط مهسا  | 

عشق گفت

عشق گفت , حسین تشنه لب است

عقل گفتا بخور که تشنه لبی ,

عشق گفتا مگر تو بی ادبی ,

عقل گفتا که تنت به تاب و تب است ,

عشق گفتا حسین تشنه لب است .

                                         * * * * * * * * * * * * * *

                                         * * * * * * * * * * * * * *

اي كاش اين غزل و غمش ابتدا نداشت

جغرافيا براي زمين كربلا نداشت

اين شعر داغ زد به دلم تا نوشته شد

اين بيت ها مرا به چه رنجي كه وا نداشت

فرمان رسيده بود كماندار را و بعد

تير از كمان رها شد و طفلي كه نا نداشت

قصد پسر نمود و به قلب پدر نشست

تيري كه قدر يك سر سوزن خطا نداشت

اكنون حسين مانده كه ديگر به پيكرش

جايي براي بوسه ي شمشيرها نداشت

بر سينه اش نشست و خنجر كشيد و ... نه!

ديگر غزل تحمل اين صحنه را نداشت

اين جنگ و سرنوشت غريبش چه آشناست

قرآن دوباره جز به سر نيزه جا نداشت

تنها سه سال آه سه سال عمر كرده بود

اما كسي به سن كمش اعتنا نداشت

با چشمهاي كوچك خود ديد آنچه را

گرگ درنده هم به شكارش روا نداشت

پايان گرفت جنگ و به آخر رسيد ... نه!

اين قصه از شروع خودش انتها نداشت

                                            * * * * * * * * * * * * *

                                            * * * * * * * * * * * * *

امشـب شهـادت نـامه ی عشاق، امضا می شود

فردا ز خون عاشقان، ایــن دشـت دریا می شود

امشب کنار یـکـدگـــر،بنشــستــه آل مـصـطـفـی

فردا پریشان جمع شان، چون قلب زهرا می شود

امشــب بــود برپــا اگــر، ایـن خـیمه ی ثـاراللهی

فردا به دست دشمنــان، برکنده از جــا می شود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آذر1389ساعت 21:53  توسط مهسا  | 

سبک شدم....

شکست .....

شکست و ریخت رو ی صورتم , سوختم .

همه وجودم سوخت .هر یه قطره که روی  صورتم می ریخت بیشتر آتش می گرفتم .

می خوام صورتمو بشورم .....ولی نه .........بذار بیشتر بسوزم تا بیشتر سبک بشم .

خیلی وقت بود که یه چیزی رو قلبم سنگینی می کرد ........یه چیزی تو گلوم داشت خفه م می کرد ........یه چیزی همه وجودمو مثل خوره می خورد .

ولی امروز تموم شد . این احساس که مدت ها با من بود تموم شد .

دارم می نویسم ولی همونطوری که صورتم داره می سوزه و دلم داره سبک می شه .

به رو به روم که نگاه می کنم .اون رنگ سبز خوش رنگ رو می بینم .........همون رنگی که بابام خیلی دوست داره ....آخ! ......بابام..........چه قدر دوستش دارم ..........

هر بار که نگاهمو به اون ضریح کوچک ولی بزرگ می ندازم یاد بابام می افتم .

الان کجاست ؟.....اداره ........بیمارستان ........خونه مادر بزرگم ........یا شاید هم خونه خودمون .

ولی هر جا که هست ........خدایا خودت مواظبش باش .

خیلی وقت بود که این بغض لعنتی تو گلوم مونده بود و داشت خفه م می کرد ولی امروز که از هفت صبح تا الان که یک بعداز ظهره اومدم اینجا و با شنیدن این صدای ملکوتی  , شکست راحت شدم .

انقدر گریه کردم و اشک ریختم تا سبک شدم . خیلی سبک .

اومدم بیرون از امامزاده. یه حیاط بزرگ ......درختای بلند که با اومدن پاییز قشنگی خاصی گرفتن .......یه محوطه برای کبوتر های امامزاده ........نمی دونم چطوری توصیفش کنم.

رفتم تو کوچه ......یه کوچه باغ خلوت که تو این فصل خیلی به دل می شینه  .

با هنگامه قدم زنان در حالی که سرما داره بند بند وجودمونو می لرزونه قدم زدیم .

دیگه بهتر از این نمی شه ......همه چی همونی بود که مدت ها دنبالش بودم .

یه آرامش معنوی .

.................

پی نوشت : امروز خیلی خوب بود , سبک شدم , خوشحالم , دلم می خواد " تو " هم تو خوشحالیم سهیم باشی .

پی نوشت 2 : امام زاده زینعلی (ع) و عینعلی ( ع )  تا خونه ما دوساعت فاصله زمانی داره .......ولی ارزش داره .

آخر نوشت : خدا شکرت !.......که سبک شدم ........

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آذر1389ساعت 20:4  توسط مهسا  |